فراموشی
نه نوشتنم میاد نه گفتنم ٬اصلن ننوشتنم میاد ٬نگفتنم میاد٬اما...:
مرگ می آید و امـّید فراموشی نیست
این دل سوخته ام را سر خاموشی نیست
بس کن ای دل ، نه بسوز و نه بنال
چه کنی قصه؟چو دورت شنوا گوشی نیست!
نه نوشتنم میاد نه گفتنم ٬اصلن ننوشتنم میاد ٬نگفتنم میاد٬اما...:
مرگ می آید و امـّید فراموشی نیست
این دل سوخته ام را سر خاموشی نیست
بس کن ای دل ، نه بسوز و نه بنال
چه کنی قصه؟چو دورت شنوا گوشی نیست!

خیال خام عشق به سر میپزد مترسک مست
چه ابلهانه ٬ گشوده سوی نگار دارد دست
دریغ٬ عاشق یک شعله گشته مرد پوشالی
میان شعله ٬شب از بند عشق خواهد رست
حالاکه هم روم واشده هم نطقم!!!
یه مطلب دیگم میچسبونم تنگ این پست اونم از سروده های دوران خامی وجوانی![]()
"تودرمن آن تب گرمی که آبم می کند کم کم
نگاهت نیز چون مستی خرابم می کند کم کم"
سکوت تلخ لبهایت عذاب لحظه هایم شد
ولی لبخند شیرینت خطابم می کند کم کم
شبان از غصه بیدارم چنان کز درد می نالم
فسون چشم بیمارت به خوابم می کند کم کم
من آن تکواژ بی معنی ٬ میان دفتر شعرم
ولی درس حظور تو ٬ کتابم می کند کم کم
منم ٬ دریای مواجی ٬ که در چشم تو گردابم
منم چشمه ولی چشمت سرابم میکند کم کم
گهی مهر فروزانت چو ماهم می برد بالا
گهی بر روی موج غم حبابم می کند کم کم
من آن انگور دلخونی ٬ که از تاکت در آویزم
ولی سحر نگاه تو ٬ شرابم می کند کم کم
مسیحای منی جانا! مرا از توست جان و دل
بمان پیشم که بی تو دل عذابم می کند کم کم
ز گرمای نفسهایت دلم شد رو به آبادی
ولی رفتن ٬ چنان بادی خرابم می کند کم کم
گمان شد "کاوه "را ٬ روزی رسد دردش به بهبودی
پزشک حاذق چشمت ٬ جوابم می کند کم کم

دیریست که من گم شده ام ،گمشده ام گمشده ام نیست
من عبرت مردم شده ام ، گمشده ام گمشده ام نیست.
دیریست که سوزانده زبانم عتش آتش این عشق
عاجز زتکلم شده ام،گمشده ام گمشده ام نیست.
چون تخته ی آواره میان دل دریای سرابم
درگیر تلاطم شده ام،گم شده ام .گمشده ام نیست.
بسیار دویدم پی "آن" زجر کشیدم ز برایش
من عین تآلم شده ام،گم شده ام .گمشده ام نیست.
نی خاکم ونی آب ،نه از باد و نه آتش
من عنصر پنجم شده ام،گم شده ام ،گمشده ام نیست.
از قحط بشر در شب تاریک حقیقت
همصحبت انجم شده ام،گمشده ام گمشده ام نیست.
یک دانه ی مهر از سر این شاخه ی بی بار نچیدم
فریاد که از گمشده ام گم شده ام ،گمشده ام نیست.
دیری به خطا "گوهر نایافته "را "گمشده"خواندم.
چون ساکن در خم شده ام،گم شده ام ،گمشده ام نیست
این آخر کارست بجز نیش و بجز خویش ندانم
ماننده ی کژدم شده ام،گمشده ام گمشده ام نیست.
ازبسکه دل کاوه زغم خسته وخونست
مشغول ترنم شده ام،گم شده ام ،گمشده ام نیست
نمیدونم اسمش قراه چی باشه اصلن همچین قراری هست یانه ؟آخه تازه قراره که ده روز دیگه به دنیابیاد. دنیایی که توش شاید هیشکی منتظرش نباشه ٬ هنوز نیومده همه فکر می کنن وصله ی ناجوره بار اضافس قوز ه بالا قوزه وهزار ویک کوفت وزهر ماردیگه...
هنوز نیومده باید سوز آه مادر رو جای گرمی محبت پدر تحمل کنه. نیومده چه باری باید به دوش بکشه.بارغصه های مادر ٬بار نامردی پدر ٬بار ملامت مردم واسه خاطر یکی دیگه بار بی پدری ٬پدری که فقط تو شناسنامه قراه پدر باشه .شناسنامه ای که ده روزقبل از اینکه اسم اونو توش بنویسن قراره اسم مادرش خط بخوره و جاش اسم یه غریبه ی تازه وارد نوشته بشه.غریبه ای که...
ولی اون طفلی که گناهی نداره مثل همه ی آدما بدون اینکه بخواد یا ازش پرسیده باشن داره میاد و میاد که بگه آی آدما یاد تون باشه شمام مثل من معصوم بودین چی شد که اینجوری شدین ؟
خدا بگم چیکارت کنه حسین با این پر ونده هات آخه وکالت هم شغل ؟
نوروز را بخاطر بسپاریم نه
فقط برای نوی یا کهنی اش
بلکه بخاطر زیباییش
|
مهر روز از مهرماه برابر با 16 مهر در گاهشماری ایرانی ... می ستاییم مهر ِدارنده ی دشت های پهناور را،
|

به همین مناسبت یکی از سروده هایم راکه پیشتر در نشریه ای آنرا بیادآن ابر مرد تقدیم دوستدارانش کرده ام را دوباره تقدیم دوستداران اینترنتی استاد مینمایم. کاوه
محکمتر ازدماوند
ز الواح ایران اگر باد ها زداید بشوید همه یادها
رود گر زخاطر همه نامها نماند نشانی ز فرهادها
![]()
دماوند اگرهم زهم پاشدا شود سنگ سنگش چوازهم جدا
زبیداد و وحشت زمشتی گدا چو نوری نباشد بمیرد صدا
![]()
وگر بندآید صدای سروش بجز زجه مرگ ناید بگوش
نهیبم زند هرزمان عقل وهوش موازی شده با ابد یک خروش
![]()
نباید به دل بیم باشد مرا که پایان نمی یابد این ماجرا
چو پاشد جهان خانه باشد بجا زمحکم ستونی که دارد سرا
![]()
چرا که یکی مرد دانای پند برآورده کاخی زکیوان بلند
چودُر سخن را کشیده به بند زنو خاطر آورده وستا و زند
![]()
ازاو مانده رسم کورُش محتشم پرآوازه گردیده جمشیدجم
چو آنگونه فرزند دارد عجم ازآن پشت ایران نگردیده خم
همو زنده دار نیاکان ما ره و رسم او رسم پاکان ما
ازاو مانده نام بزرگان ما بزرگی چو او بسته با جان ما
![]()
بزرگان ما جمله نام آورند وگر من مسم جمله ایشان زرند
کسانی که بر کوی او مسگرند مس آورده و کیمیا می برند
![]()
مصدق اگر جهد بسیار کرد زجان گرگذشت و نکو کارکرد
که بودش معلم ؟ که بیدارکرد؟ به میهن پرستیش هشیارکرد؟
![]()
هر انکس که خدمت به ایران نمود ز فردوسی آن پیر پیران نمود
چراغی که ایشان فروزان نمود شب تار ایران چراغان نمود
![]()
از او مانده تاریخ و برجا زبان ابرمرد ایران همو را بدان
بزرگان گرفتند از استاد جان توخودگرنه خردی بزرگش بخوان
که پس مرگ ستاره ابدیت جاریست
تا زمان هست نشان ها برجاست
پس هر خاطره یادی ساریست
لیک ای گوهر یکدانه ی خوابیده به خاک
رفته ای مانده ام و بی تو به پایم خاریست
بوی خوش این نسیم ازشکن زلف اوست
ششم فروردین زادروز اشو زرتشت (پیرمغان) بنیانگذار
فلسفه اشا بر تمام ایرانیان ودوستداران نیکی گرامی باد
دارد این مادر پیر تلخ وشیرین بایاد
شادزی مادرمن ،نه چو اکنون ،آزاد
اخر اسفند است
جوشش سرکه وسیر، دردلم افکندست
هفت سینی به دلم گویی هست
زان چه که رفته زدست
سرکه وسیر
وسماق، که به جای نفت است برسر سفره کنون
سیب راهم که نخورده شدم از سفره برون
در عوض وه چه فریبی خوردیم
وبه رسم قرعه سکه ی قلب وسیاهی بردیم
آخر اسفند است
یادملی شدن صنعت نفت افتادم
گرچه عید است ،ولی دل به سرپنجه غمها دادم
وبه یاد پیری که چه مظلومانه،پنجه درپنجه بیداد افکند
تا از این خاک بر اندازد بند
در گلو بغض شکفت
گرچه اوخود می گفت
تازمانی که یکی قطره نفت،دردل ایران است
از شر وفتنه دیوان،ملک ما ویران است
آرزومند م هوای تازه دربهارتازه دردشتهای این کهنه
مرداب وزیدن گیرد تا اگرآزادنبودیم دست کم آزاده باشیم
آنکس که از این خم بخورد باده کدام است
زهر است هرآن می که دراین جام بریزند
زخمیست به روحم که گدازنده جزامست
هم باده حرامست و هم آن سروِ گل اندام
هرسرو که بالیده تنش بر سر بام است
صبر است هم آن تهفه که دردست ندارم
من منتظرم مرگ بگوید که : تمام است
چون خاک گرفتست در آغوش گُلت را
روخاک شوکزبهرتواین حسن خطام است
ما سوخته دل بوده و هستیم از آنکه
درمذهب ما ،درد علمدار و امام است
می سوزم و بر سوختنم جای عجب نیست
اوسوخته میخواهد واین (کاوه) نه خامست
خوش حال دل خواجه درآندورکه این گفت
گُل دربرومی درکف ومعشوقه به کامست
خداوندا چه می شد بد نمی شد اگر می شد برون از حدنمی شد
نیاز و آز خلق اندازه ای داشت کسی ازحد ومرزش رد نمی شد
![]()
خداوندا بنا بر مهربانیّم بنا کن
سجودم با زلالیّ وجودت آشناکن
دلم ازیادغیرت خالی ُخالیترش کن
بسوزان سینه ام٬خاکی کن َخاکسترش کن
![]()
از چیست که اینگونه پریشان شدم ای دوست
بازیچه در دست حریفان شدم ای دوست
چون آهنم اندر سر آتش بگرفتند
پاک ارشدم ارپوک ازیشان شدم ای دوست
![]()
یک جلوه زسیمای تودرجام افتاد بیچاره دلم ز باده در دام افتاد
شور تو خمار مستیم داد به باد تا نام خوشم زیاده بدنام افتاد
![]()
پرنده ٬ پرگشودن زینت توست به آزادی رسیدن تینت توست
اگرکنج قفس تاریک و تنگ است رها شو که رهایی سیرت توست
![]()
قفس به این بزرگی٬ گرد و کثیف وخاکی تنگ است از برای ٬مرغ اسیر شاکی
روح بزرگ این مرغ٬بی بال وپر اسیراست پر می زند برای٬ یک کهکشانِ پاکی
![]()
چنین گفت زرتشت اسپنتمان هم اندیشه کن نیک وهم گفتمان
خرد پیشه کن٬ با اشا راه جو به کردار نیکو بیارا جهان
![]()
گرزبانم به سردار بَرد شیرینست قصه تلخ زبانی که٬ زیانش اینست
چوب داراست مراقصه معراج عزیز مرگی اینگونه مرا آرزویی دیرینست
![]()
سحر زعمق دل آمدمرا ندای سروش که گرجهان به کژی شد به راستی میکوش
تمام عالم و آدم دروغ اگر گفتند تو برمرام خودت باش و گنج دل مفروش
تاچشم به هم زدم سپاهت دیدم خیل مژه بر ٬چشم سیاهت دیدم
حرفی نزدم اگر اسیرم کردی دیوانه شدم چو روی ماهت دیدم
![]()
دایره در دایره عالم به پاست دردل هردایره بس ذرّه هاست
جمله به هردایره گردان به عشق ذرّه بی عشق به عالم کجاست
![]()
ازتو هزار نکته ٬ ناگفته دردلم هست فریاد و درد و شکوه ناگفته دردلم هست
ازغصه دردل تنگ٬کوهی به سینه دارم آتشفشان خفته ٬ناخفته دردلم هست
روز اسپندارمزگان روز مادر٬
زن٬و روز مهر رابه تمام بانوان
هم میهنم شادباش میگویم
این روز بزرگ به تمام ایرانیان
بخاطر داشتن چنین فرهنگ
شکوهمندو افتخارآمیزی خجسته باد

کنون رزمکشواد!! ورستم شنو دگرهاشنیدستی اینهم شنو
ترم تازه شروع شده وماازجنگ امتحانات زخم خورده ونخورده٬سربلند وسرافکنده(منظورهمه اشارات خودمم سو ءتفاهم نشه)/آخ اگه این گردن درد لعنتی بذاره بنویسم/.بعدازگذشتن ازهفتادخوان زندگی رسیدم به دیو سپیدامتحانات .میخواستم ازکله این دیو کلاه خود که نه کلاه لگنی درست کنم که نشداخه نتونستم سرازتنش جداکنم ولی شکرخداشاخشو تونستم بشکنم حالا مجبورم باشاخش سرنا بسازم پس گوشاتونو بگیرین(مخصوصا ملق میرزا).البته اون نامردم گردن بنده رابی نصیب نگذاشت وگردن درد مسبوق به سابقه بنده رادوباره به من برگرداند که البته دیوان راجز این نشاید.البته حکایت بازگشت بنده به عرصه تحصیل بی شباهت به بازگشت جناب علیرضا خان حیدری پیشکسوت کشتی به کشتی نیست
اشتباه نکنیدنگفتم قهرمانم منظورم اینه که تا دوباره گرم بشم یکم طول میکشه مخصوصا اگه رشته ورزشیتو هم عوض کرده باشی.وللش زندگینامه نویسی که نیست برم سراغ ترم جدید سال نو کوزه نو ترم نو شیوه نو این مثل رو اونایی که تیپ عوض کردن بهتر می فهمن.اونایی که یه دفعه ٬آقایان: کچل یا موکوتاه یا سیبیلو یا...وبرای خواهران بماند بی خیال.حواسشون(حواسمون)باشه مشمول کاریکاتور های توموبایلانشن که ٬تعدادترمهاشون با حجم و وزن لباسهاشون رابطه معکوس داره یعنی باافزایش ترمها ازمیزان کمی وکیفی لباسها کاسته و...میشود . منظورم اینه که بجای تعویض بر تغییر سر لازمه منظورم مو وسیبیل و...نیست ... عزت زیاد
عدل
نوشته صادق چوبک
اسب درشکهای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده میشد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حناییاش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداریاش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییدهای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده میشد.
آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخهای اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود. پی در پی نفس میزد. پرههای بینیش باز و بسته می شد. نصف زبانش از لای دندانهای کلید شدهاش بیرون زده بود. دور دهنش کف خونآلودی دیده میشد. یالش به طور حزنانگیزی روی پیشانیش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سردوشی تنش بود و کلاه خدمت بیآفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند.
یکی از سپورها که حنای تندی بسته بود گفت:
من دمبشو میگیرم و شما هر کدامتون یه پاشو بگیرین و یه هو از زمین بلندش میکنیم. انوخت نه اینه که حیوون طاقت درد نداره و نمی تونه دساشو رو زمین بذاره یه هو خیز ور میدارد. انوخت شما جلدی پاشو ول دین منم دمبشو ول میدم. رو سه تا پاش می تونه بند شه دیگه. اون دسش خیلی نشکسه. چطوره که مرغ روی دو پا وایمیسه این نمیتونه رو سه پا واسه؟
یک آقایی که کیف قهوهای زیر بغلش بود و عینک رنگی زده بود گفت:
- مگر میشود حیوان را اینطور بیرون آورد؟ شماها باید چند نفر بشید و تمام هیکل بلندش کنید و بذاریدش تو پیادهرو.
یکی از تماشاچیها که دست بچه خردسالی را در دست داشت با اعتراض گفت:
- این زبون بسته دیگه واسه صاحباش پول نمیشه. باید به یه گلوله کلکشو کند.
بعد رویش را کرد به پاسبان مفلوکی که کنار پیادهرو ایستاده بود و لبو می خورد و گفت:
- آژدان سرکار که تپونچه دارین چرا اینو راحتش نمی کنین؟ حیوون خیلی رنج میبره.
پاسبان همانطور که یک طرف لپش از لبویی که تو دهنش بود باد کرده بود با تمسخر جواب داد:
- زکی قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نیس و مال دزه دومنده حالو اومدیم و ما اینو همینطور که میفرمایین راحتش کردیم به روز قیومت و سوال جواب اون دنیاشم کاری نداریم فردا جواب دولتو چی بدیم؟ آخه از من لاکردار نمیپرسن که تو گلولتو چیکارش کردی؟
سید عمامه به سری که پوستین مندرسی روی دوشش بوی گفت:
- ای بابا حیوون با کیش نیس. خدا را خوش نمییاد بکشندش. فردا خوب میشه. دواش یه فندق مومیاییه.
تماشاچی روزنامه به دستی که تازه رسیده بود پرسید:
- مگه چطور شده؟
یک مرد چپقی جواب داد:
- و الله من اهل این محل نیستم. من رهگذرم.
لبو فروش سرسوکی همانطور که با چاقوی بی دستهاش برای مشتری لبو پوست میکند جواب داد:
- هیچی اتول بهش خورده سقط شده. زبون بسته از سحر تا حالا همین جا تو آب افتاده جون میکنه. هیشکی به فکرش نیس. اینو... بعد حرفش را قعط کرد و به یک مشتری گفت:
یه قرون!... و آن وقت فریاد زد:
قند بی کپن دارم ! سیری یک قرون میدم.
باز همان مرد روزنامه به دست پرسید :
- حالا صاحب نداره؟
مرد کت چرمی قلچماقی که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:
- چطور صاحب نداره. مگه بی صاحبم میشه؟ پوسش خودش دس کم پونزده تومن میارزه. درشکه چیش تا همین حالا اینجا بود; به نظر رفت درشکشو بذاره برگرده.
پسربچه ای که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و پرسید:
- بابا جون درشکه چیش درشکشو با چی برده برسونه مگه نه اسبش مرده؟
یک آقای عینکی خوش لباس پرسید:
- فقط دستاش خرد شده؟
همان مرد قلچماق که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:
- درشکهچیش میگفت دندهاشم خرد شده.
بخار تنکی از سوراخ های بینی اسب بیرون میآمد. از تمام بدنش بخار بلند میشد. دنده هایش از زیر پوستش دیده میشد. روی کفلش جای یک پنج انگشت گل خشک شده داغ خورده بود. روی گردن و چند جای دیگر بدنش هم گلی بود. بعضی جاهای پوست بدنش میپرید. بدنش به شدت میلرزید. ابدا ناله نمیکرد. قیافهاش آرام و بی التماس بود. قیافه یک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بی اشک به مردم نگاه میکرد.
|
این کتاب زمینه اجتماعی شعر فارسی را از روزگار کهن تا روزگار کنونی باز می کاود. | |
|
فهرست كتاب :
|
مواظب باشید خلیج فارس رو آب نبره
لج کرده ام به مرگ وگرنه چه زندگیست
این خفتن و خزیدن و هر روز پا شدن
من خسته ام از این همه تکرار بیشمار
دلبستن و بریدن و آخر سواشدن
ای خسته ی نشسته به مرداب ٬ رسته باش
از هر چه بسته ات ٬ از خود رها شدن
این جا که سایه به خورشید می نهند
تا کی معطل نور و صدا شدن
روح برهنه ی من بر سلیب زندگی
جان می کندآهسته تا فنا شدن
می ترسم از جهالت انسان ٬ از عاقبت
در کهکشان جنایت خدا شدن

تو را ندیده ام هنوز و می شناسمت
اگر چه نام تو ز ناشنیدهاست
هنوز در تلاقی نگاه هم نرفته ایم
ولی نگاه تو برایم آشناست
طبق آخرین اخباررسیده سیمین بهبهانی شکرخدا درسلامتی کامل به سر میبرندواین خانوم سیمین دانشوربوده که کسالت داشته اند ودرکما به سرمیبرندوپزشک ایشان اعلام کرده اندکه ایشان به دلیل عارضه تنفسی دربخش مراقبت های ویژه بستری هستند
سحرگاهی شدم سوی خرابات که رندان را کنم دعوت به طامـات
عصا اندر کف و سجـاده بر دوش که هستم زاهدی صاحب کرامـات
خـرابـاتی مرا گفتـا که ای شیخ بگو تا خود چهکار است از مهمات
بدو گفتم که کارم توبهی توست اگــر تـوبـه کـنـی یـابـی مـراعــات
مـرا گـفتـا بـرو ای زاهـد خـشـک کـه تــر گــردی ز دردی خـــرابـــات
اگـر یـک قـطـره دردی بر تو ریـزم زمـسجـد بـازمـانـی وز مـنــاجــات
بـرو مفروش زهــد و خـودنمائی که نه زهدت خرند اینجا نه طامات
کسی را اوفتد بر روی، این رنگ که در کـعـبـه کند بـت را مـراعــات
بگفت اینویکی دردی بهمن داد خرفشد عقلم و رست از خرافات
چو من فانی شدم از جان کهنه مــرا افـتـــاد بـا جـانــان مــلاقـــات
چو از فرعون هستی باز رستم چو موسی میشدم هردم به میقات
چو خـود را یـافـتـم بالای کونین چو دیدم خویشتن را آن مقـامـات
بـرآمــد آفــتــابـی از وجــودم درون مـن بـرون شـد از سـمـاوات
بـدو گـفـتـم کـه ای دانندهی راز بـگـو تا کـی رسم در قـرب آن ذات
مـرا گـفـتـا که ای مـغـرور غـافـل رسد هـرگـز کسی هیهات هیهات
بسی بازی ببینی از پسوپیش ولـی آخـر فـرومـانـی بـه شـهـمـات
همه ذرات عالم مست عشقند فـرومــانـده مـیــان نـفـی و اثــبــات
درآن موضع که تابد نور خورشید نه موجود و نه مـعـدوم است ذرات
چه میگویی تو ای عـطــار آخر کـه دانـد این رمــوز و این اشــارات
ره میخانه
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمیدانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امرو
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود میشناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است
من من از آنکه گردم ز مستی هلاک من خراباتیم و باده پرست بر سر کوی مغان واله و مست
می کشندم چو سبو دوش به دوش می برندم چو قدح دست به دست
انوری
به مهرابه تنم در آب کردند میان سینه ام آذر دمیدند
دم پیر مغان یاریگرم شد که تا کوی مغان رختم کشیدند
به آتشگاه اگر راهم ندادند به میخانه لباسم را خریدند
به مِی شویم زجان دست ارگذازند که با مستی روانم را تنیدند
برای فرّايران جان ببازم كه جان (كاوه) از آن پروريدند
کاش ازپس صدهزار سال از دل خاک چون سبزه امید بردمیدن بودی
حرفی ازجنس زمان نشنیدم
(سهراب)
صهبای صاف و دلکش میخانه های شهر
گویی که کار من و دل کشیده است
تا منتهای زجرت و تا انتهای قهر
آن مرغکان ملوّن که می روند
در چشم من همه با هم برابرند
چاهی کبوترند
با قافشان چه کار که در چاه می روند
مرغان قاف همه از جنس دیگرند
با تاول دل سوزان و پای آبله
با آرزوی چیدن مهتاب می روم
دستم به آسمان اگر نرسد عاقبت شبی
پا می کشم زنکبت مرداب می روم
من انتظار مسیحی نمیکشم
مست شراب مسیحا نمیشوم
چون گم نگشته ام ٫پیدا نمیشوم
عین القضات را که به آتش کشیده اند
ازخاک او به وجودم دمیده ا ند
من عین آتشم .آتش٫ زبان من
آب خلیج فارس آتشنشان من
آتشفشان خفته الوند٫جان من
با اینکه خورده است٫مهرسکوت شب روی دهان من
ناگه چومیدهم سرآه وناله را
فریاد میزنم : بشکن پیاله را
بشکن پیاله را
(کاوه)
با هجوم جعبه ها درخانه ها
کودکی هامان همه برباد رفت
ما گمان کردیم بالغ گشته ایم
سادگی هامان همه ازیاد رفت
رنگ و بوی کودکی هامان ربود
های وهوی جعبه های پرصدا
عاقبت من ها جدا از ما شدند
با هجوم دلقکان بد ادا
این زمان درحسرت آن روزها
درمیان سینه دارم سوزها
هرشب ازحسرت نمی خوابم که کاش
باز می آمدنشاط ،چله ها ،نوروزها
گردهم برگرد کرسی شادمان
گفته میشد قصه میر ارسلان
نُقل مجلس نَقل یک نقال بود
شرح عیاری واحوال یلان
کاش می آمد دوباره سادگی
کودکی لطف وصفا،دلدادگی
کاوه
باعرض شادباش به مناسبت روز کوروش کبیر پدر ایران .یکی از سخنان آن بزرگمرد را که به نظم کشیده ام راتقدیمتان می نمایم.(کاوه)
شنیدم کوروش شاه ایران زمین بشر را نخستین حقوق آفرین
به هنگام ترک روان از تنش وصیت نمودی به هم میهنش
مبادا مرا مومیایم کنید ویا کنج تابوت جایم کنید
مرا بسپریدم به خاک وطن که افزوده گرددبه خاکش زمن